افکار مشوش

نوشته های ذهن آشفته من

نوشته های ذهن آشفته من

آخرین مطالب

بعد داشتم ب این فکر میکردم ک چ جالب! من انواع اقسام عشق ها رو تجربه کردم...
من آدم عاشق پیشه ای بودم ولی دنبال این نبودم ک اینو اونو عاشق خودم کنم و لذت ببرم ازین کار. حتی گاهی اذیت شدم ک یه نفر عاشقم بود و نتونسم کاری بکنم. و اگرم خاسم کاری بکنم طرفو هوا برداشت! در حالی ک قصد من فقط کمک کردن بود واسه اینکه احساسه عمیقتر نشه.

عشق لب ساحل اولین عشقی ک بخاطرش کنکورمو خوب خوندم و انگیزه م شده بود واسه دکتر شدن! و همین شاید بهترینش بود ک انقد انگیزه خوب در من ایجاد کدر ک الان در این مقطع باشم.
عشق کسی ک از خودم یه سال کوچکتر بود ولی تفکر و اندیشه و طرز نگاهش ب زندگی سال ها بزرگتر... ک ناکام موند.. ک این منو ضربه زد. ک باعث شد با خودم و دوروبرم لج کنم. ک منو بیچاره و بیچاره تر کرد...
عشق استاد زبانم ب من ک باعث شد بالاترین نمره اون ترم باشم با اینکه میدونسم اینجوری نیس و تصویری ک انگشتمو گذاشتم روی سوراخ لپش و غرق خنده شد...
عشق همکلاسیم یا بهتره بگم ترم بالاییم ک شاید عشق نبود و لجبازی بود با خودم و گذشته ک اشتباه بود.... ک همین مهمترین اشتباهم بود.
عشق همکار یا پرسنلم بهم ک حتی انگیزه میده بهم واسه سرکار اومدن.
دیروز بهش میگم نمیتونم ناراحتی یکی از پرسنلامو ببینم. میگه آآآآآوووووو پرسسسسسسنللللل!!! :)) ناراحت شد. گفتم لوس نشو دیگه بابا هیچی نمیتونم بهت بگم از بس زود ناراحت میشی.
عشقای جالبی داشتم و الان ک نگاه میکنم همشون واسم فان بودن ک گاهی جنبه جدی پیدا کردن و گاهی جنبه کل کل داشتن.
و واقعا هم بیشتر جنبه کل کل داشتن! چرا همچین آدمی ام ک کل کل میکنم سر این چیزا آخه!
خدایا آدم کن منو ب حق همین ماه رمضونی.

و الان ک فکر میکنم میبینم هیچ وقت واقعا از ته قلبم عاشق کسی نبودم ک اگه اینطوری بود عشق آدمو انقد درگیر خودش میکنه ک بعد از اون حاضر نیسی دیگه ب کسی نگاه کنی. 
شاید مشکلم اینه ک آدم راحتیم و زود با پسرا صمیمی میشم. ک یا اونا صمیمیت رو چیز دیگه برداشت میکنن یا من واقعا خرم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۵
حتی طرز نوشتنم عوض شده! اینو ک خودم میفهمم! 
میگه حتی چهره ت عوض شده نسبت ب یه ماه پیش. میگم خب 1ماه پیش تنها بودم. یه نفس عمیق میکشه و ناراحت میشه و میگه ببین یهو یه چیزی میگی برجک آدمو خراب میکنی :))))
خودمم نمیفهمم چمه. نمیدونم چرا اینجوری شدم یا چرا دارم جریانو اینجوری جلو میبرم.
هی بهم میگه بگو چی تو دلته. بهش میگم هیچی نیس واقعا! میگه من میدونم یه چیزی هست و نمیگی. و بعد میرم تو فکر ک آیا واقعا چیزی تو دلم هس یا نه؟ و بعد با خودم فک میکنم ک واقعا چی باعث شد اینجوری بشه یا این اینطوری فک کنه. 
و باز بهش میگم هر حرفی گفتن نداره و چیزی نیس تو دلم و میخندم... یه خنده عصبی ک مونده این وسط چکار کنه...
دبروز بهش میگم میخوام از مرکز برم ولی نمیتونم. میگم یه ماه پیش تصمیمم برای رفتن از اینجا 100% بود ولی الان مردد شدم. میگه مگه 1ماه پیش چ اتفاقی افتاده ک مرددت کرده؟ گفتم آخه اینجا حالم خوبه...
و واقعا هم چند روزیه از افسردگی درومدم و حالم خوبه. شاید خیلی خیلی خوب نباشم. اونجوری ک میخوام خوب نباشم ولی خوبم. نسبت ب یه ماه قبل خوبم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۲

همیشه بین عقل و عشق یکی هم دست آدم نیست...
از عشق همینو میدونم ک هیچ وقت دست آدم نیست...

خدایا نذار اتفاقی ک نمیخام بیفته. مواظبم باش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۵

کلافه ام... خیلی.. از اینکه نمیتونم کمکش کنم. از اینکه کاری از دستم برنمیاد. و واقعا نمیدونم چکار کنم... میگه دوری برام سخته. میگم من ک چند ماه دیگه دارم میرم باید سعی کنی کنار بیای. میگه میشه آینده رو ولش کنین؟؟ الانو دارم میگم. میگم بهت گفته بودم وابستگی خوب نیس. میگم نمیتونم درکت کنم وگرنه حتما کمکت میکردم. میگم میتونم درک کنم ولی نمیخوام. میگه خب پس وقتی نمیتونی درک کنی من چی بگم... میگم شرایط نمیذاره درک کنم، وقتی ب اطرافیان خودمو تو فکر میکنم نمیتونم درک کنم... میگه خب پس هیچی دیگه ولش کن... میگم اگه بازم فک میکنی کیتونم کمکت کنم بگو... میگه نه دیگه وقتی درک نمیکنی چی بگم...آدم وقتی چیزی ک انتظار نداره میشنوه بیخیال حرفاش میشه. میگه خوبه تونسی با خودت کنار بیای. میگم مجبور بودم تو هم لطفا این کارو بکن...
و الان یه ساعته ک رفته پاس و من مدام پشت پنجره ام تا ببینم کی مباد...
واقعا نمیدونم چکار کنم، چی بگم و چی پیش میاد.
فلا فقط ترجیح دادم جلوشو بگیرم تا عذاب وجدان نگیرم.
و واقعا نمیتونم این حرفا و از سمت یک مرد زن دار درک کنم. چطور یک مردی ک زندگی مستقلی زیر یک سقف با خانمی داره ب خودش اجازه میده نسبت ب رییسش چنین حسی پیدا کنه... نمیتونم درک کنم اونو ولی خانومشو خوب میتونم درک کنم و همیشه با خودم فک میکنم توی این مسائل اگه ما خانوما هوای همو داشته باشیم هیچ مردی ب خودش اجازه نمیده فرد سومی رو وارد رابطه کنه. چ بسا ک با یک چراغ سبز من میتونس زندگی اون زن بهم بریزه و من ب خودم هیچ وقت این اجازه رو نمیدم.
نباید بذارم زندگی ش از اینی ک هس سخت تر بشه. نباید بذارم فراموش کنه یه زندگی دیگه هم داره. 
من نمیتونم درکش کنم ولی خودمو چرا... زندگی خودمو میتونم... نباید بذارم واسه چیزای بی ارزش زندگیم بهم بریزه.
میگه دعوام کن... میگم میخواستم این کارو بکنم ولی الان هرچی فک میکنم چی میخاسم بگم یادم رف... 
میگم همه حرفا رو نباید زد. بضی حرفا نگفتنشون قشنگتره... میگهع ینی بعدا پشیمون نمیشیم از حرفایی ک نزدیم؟ میگم گفتن این حرفا بیشتر پشیمونی میاره تا نگفتنشون...
و واقعنم یادم رفته بود تموم حرفای تو دلم...وقتی نگاهشو میبینم یادم میره دعواهایی ک تو دلم باهاش کردمو...
من تو رو درک نمیکنم و نمیدونم زندگیت چ جوریه ولی تنها چیزی ک میدونم اینه ک نمیخوام زندگیمو ب این راحتیا از دست بدم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۹

شناخت اگر با احساسات همراه بشه، اسمش میشه عاطفه! (کتاب بهداشت :)))
عصبی ام... نمیخواستم و نمیخوام اینجوری بشه. ذهنم درگیره. احساس میکنم نمیتونم جلوی چیزی رو بگیرم. یه حس بد و خوب و احساس دوگانه باهم قاطی شده. چیزی ک نمیخواسم اتفاق افتاده و حالا نمیتونم کنترلش کنم. ک نشات میگیره از همون عدم توانایی در نه گفتن. 
باید برم ازینجا... 
هر روز تصمیمم عوض میشه چکار کنم... با اینکه دلم نمیاد ولی بهتره ک برم. بخاطر کسایی ک تو زندگیمونن بهتره ک برم.
شب و روزم شده شادمهر...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۳

باورم نمیشه منی ک میخواستم ازینجا برم حالا واسه رفتن مردد باشم. نمیدونم برم روستا یا نه... و واقعا نمیدونم!
حتی از 5صبح بیخوابی زد ب سرم و فقط ب این فک میکردم ک آیا میتونم رفتنم رو تاب بیارم یا حتی با موندنم کنار بیام یا نه... 
موندم واقعا چکار کنم از دست خودم... ذهنم خیلی مشغول و درگیره.
نگاه های دیروزش روی روانمه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۲۱

مرکز یکم واسم قابل تحمل شده. دیگه مث قبل نیستم ک خیلی بخوام ازینجا برم. حتی دوس دارم حداقل تا شهریوز بمونم...تا آخر شهریور...
تا بتونم تولد بگیرم. دیگه ساعتا واسم راحتتر میگذره. دیگه احساس نمیکنم سرکارم...
واقعا آدم وقتی کارشو محیط کارشو دوس داشته باشه از عمرش حساب نمیشه و نمیفهمه داره کار میکنه. دوس داره کار کردنو و مهم نیس چقد میگیری و درمیاری. فقط واست این مهم میشه ک لذت میبری از بودن توی محل کارت.
چقد آروم تر شدم... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۲۸

خب باید اینو بنویسم ک همیشه یادم بمونه ک عزیز دل جانه خودم مراقب این آدم مارموز باش:)) خودشم میگه من مرموزم و هیشکی نمیفهمه فازم چیه. یه سری میخاستن سر گل دادنش ب یکی از پرسنل حراستی ش کنن:)))) خوشم میاد اینا رو میاد تعریف میکنه واسم. از اخلاقشم خوشم میاد. گفتم ک واسه تغییر پستش واسطه شدم و در کل فلا تنها انگیزه ی اومدنمه واسه مرکز.
ولی عزیزدل جانم، یادت باشه ک تهه تهه تموم غصه هات و دلتنگیات نه بهش حرفی بزنی نه بری بیرون. 
یادت باشه توروخدا... یادت بمونه ک این شیطونه و شر و منتظر چراغ سبزه. یادت بمونه ک داره اعتمادتو جلب میکنه. یادت باشه ک خودشم میگه من با همه همینطور راحتم. یادت باشه ک حرفاشو تحویل نگیری یادت باشه ک تحت تاثیر حرفاش نمونی. 
روز اول شاید اینجور بودم ولی الان دیگه نه... الان دیگه میدونم با کی طرفم و مراقب خودمم هستم.
یادم میمونه... یادم میمونه... یادم میمونه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۴۶

از 5 شنبه تا امروز کلی احساس مختلف رو تجربه کردم...
احساس دختر 18 ساله ای ک تازه عاشق شده و قلبش تاپ تاپ میزنه و شب از شوق دیدن عشقش خوابش نمیبره...
احساس دختری ک شوهرش رفته سربازی و وقتی پسره از سربازی برمیگرده میبینه عشقش ازدواج کرده...
احساس مرد 40 ساله ای ک بعد از 20 سال زندگی زناشویی دلش یه جای دیگه گیر میکنه و باعث ازدواج دومش میشه...
احساس زنی ک بی عشق ازدواج کرده و بعد از ازدواجش نیمه گمشده شو پیدا میکنه.
احساس کسی ک تازه عاشق شده و هر لحظه ب حرفای قشنگ عشقش فکر میکنه و منتظر فردا شه تا ببینتش.
احساس کسی ک تا حالا حال خودشو نمیفهمیده و نمیفهمه...
احساس تنهایی...
یه لحظه تمام این احساسات و افراد رو درک کردم... یه لحظه فکر کردم جای تمام این آدمام و فهمیدم هرکسی در هر موقعیتی ک هست نباید قضاوت بشه. 
من ب عشقم وفادارم... خیلی. و حتی لحظه ای شک ب دلم راه نمیدم. و با تمام سختیای زندگیمون و سختیایی ک خودش کشیده پذیرفتم همه چیو... 
ولی حرفای مراقبم باعث شد خیلی فک کنم ب اطرافم و حالم... این دو روزی ک نبودم هوا خیلی خوب بود و حالمو رو براه کرد... ایشالا ک کسی نر..نه تو حالم...

پ.ن: دارم میرم نیمروی مراقب پز بخورم :))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۲۸

لعنتی چقد خوب حرف میزنی تو...
کاش یکی مث تو بود همیشه تو زندگیم، هرروز باهام حرف میزد و حالمو خوب میکرد

کاش میدونسم با چی حالم خوب میشه. 
لعنتی چقد خوب و مهربونی تو.
موقع حرف زدنش چند بار بغض گلومو گرفت و بعدش گف من میفهمم حالتو. میگه تنها کسی بودی ک احساس راحتی کردم و این حرفا رو بهت زدم و آروم شدم. حال خودمم واقعا خوب شد.
لعنت ب چیزایی ک نمیخای و پیش میاد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۱۶