افکار مشوش

نوشته های ذهن آشفته من

نوشته های ذهن آشفته من

آخرین مطالب

مهاجرت

شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۶ ق.ظ

5شنبه رو مرخصی گرفتیم ک امروز بریم دیار و چند روزی استراحت کنیم.
هردفه میخوام برگردم وجودم پر از استرس میشه. مخصوصا این هفته ک مامان بابام نیستن و مجبورم خونه مادرشوهره باشم. ینی حالم بهم میخوره حتی بهش فک کنم. نمیدونم واقعا چ راه در رویی هس برای فرار از این عنترا.
واسه همین چند ماهیه تصمیم ب مهاجرت گرفتیم.
من هیچ وقت با این مقوله موافق نبودم، ولی حالا ک نگا میکنم میبینم هرکس با اون شرایط و زندگی ای ک داره بهتره تصمیم بگیره.
ترجیح میدم دور باشم از این خونواده عن ولی میدونم دلم برا خونواده خودم یک ذره میشه. تنها علت دو دلیم هم مامان بابامن.
بابام خیلی منو تشویق میکنه واسه مهاجرت، مامانم اما نه... 
هروقت بحثش میشه تو خونه مامانم همش ب این امید ک من بیخیال بشم میگه الان هوا برت داشته، چند ماهی بگذره اینم از سرت میفته.
راستش توی زندگیم از اینکه خیلی جاها ب حرف بابام نکردم خیلی پشیمونم.
واقعا آدم وقتی بچه س فک میکنه پدر مادر یه چرتو پرتی تحویل میدن و رو باد هوا حرف میزنن، همینکه یکم قد میکشی و سرد و گرم روزگار دستت میاد مفهمی چقدر تمام حرفاشون درست بوده و از سر دلسوزی.
لازم نیس حتی خیلی تجربه داشته باشی، آدم بعد ازدواج همه این چیزا رو میفهمه.
میفهمه ک بابا ب پیر ب پیغمبر باباهه خوبتو میخواد اگه میخواد منصرفت کنه، بخدا مامانه عاشقته اگه چیزی میگه. ولی کو گوش شنوا...
خیلی ضربه خوردم از سر خود بودن و ب حرف مادر پدر نکردن، ک اگه الان 10 بار دیگه برگردم عقب فقط و فقط بهشون چشم بسته میگم چشم هرچی شما بگین. ولی دیگه خیلی دیره
برا همین تصمیم گرفتم ازین ب بعد هرچی میگن بگم چشم.
واسه همین واسه مهاجرت دو دلم. خیلی دوس دارم برم یکم از فشار روانی اطرافم کم شه و شاید کمی ب آرامش برسم ولی دلم واسه مامانم میسوزه. 
میدونم اگه برم مامانم افسرده میشه...
هر بار تصمیمم قطعی میشه دو روز بعدش باز دو دل میشم...
موندم واقعا. شوهرم میگه وقتی تصمیمتو گرفتی دیگه نباید ب چیزی فک کنی. ولی آخه مگه میشه.
شوهرم خیلی دوس داره بریم.
من حتی چند تا از خواستگار هامو سر بهانه مهاجرتم رد کرده بودم.
اون موقه ها اصلا جدی نبود این موضوع، در حد شوخی. ولی الان 80% جدی شده...
میخوایم امتحانشو بدیم و بریم.
اگه باز اون مادر خواهر عنترش بهمون آویزون نشن. ک کلی با شوهرم شرط کردم ک بخوان اینا بیان من باهات نمیام و اونم قول داده. ولی میدونم ک قولش قول نیس..
چقد بده نسبت ب قول شوهرت انقد بی اعتماد باشی!
تورو خدا ب حرف مامان باباهاتون بکنین. من اگه این کارو میکردم الان خیلی خوشبخت بودم ولی از سر لجبازی خودم نشد ک بشه...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۱۸

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی