باید بگذرم از همه چی...
يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۱ ب.ظ
بلاخره دل رو زدم ب دریا و رفتم با رییس صحبت کردم برای جابجایی م...
فلا ک اکی داده تا باز ببینم چی میشه... دیگه سپردم دست خدا و زمونه و اصلا پافشاری ندارم روی جابجاییم... میگم اگه صلاحم باشه درست میشه ..اگرم نباشه نمیشه!
نیکی هم این روزا توی حال و هوای دیگه ایه.. کلا ساز مخالفه... کلا اذیت کنه!
دیشب توی گروه 4نفریمون حرف میزدیم با بچه ها و کلی با هم گریه کردیم... از اینکه وضعیت جوریه ک باید رفت... از اینکه نمیشه موند! و واقعا آدم دلش کباب میشه...
من واقعا ناراحتم از اینکه باید از همه چیم بگذرم برای رفتن... از خونواده و دلبستگی ها و وابستگی ها... باید برم از صفر شروع کنم... فقط برای اینکه به کمترین حقوقم ک حق انسانیت و آزادیه برسم...
تموم ایرونی ها همینن... باید واستن و بجنگن برای کمترین حق خودشون و کمترین سهم خودشون از زندگی و مدام حرص بخورن از اینکه نمیتونن سهمشون رو از زندگی بگیرن...
نمیدونم رفتن کار درستیه یا نه... چون برای رفتن باید بگذری از همه چی... این رفتن در مورد هرجایی صدق میکنه... چ بخای نمونه کوچکش رو در نظر بگیری مث من ک باید بگذرم از وابستگی هام از این مرکز و میخوام از اینجا برم... و چ نمونه بزرگش رو در نظر بگیری ک رفتن از کشوره...
سخته! ولی گاهی برای رشد باید گذشت... هیچ وقت یادم نمیره جمله ای ک ب نیکی میگفتم قبل از تموم آشناییت هامون... اینکه عادت و وابستگی جلوی پیشرفت رو میگیره... و حالا خود من اگه بخوام پیشرفت کنم باید تموم وابستگی هامو کنار بذارم...
چ زمانی ک بخام از این مرکز برم... چ زمانی که بخوام از ایران برم...
و کلا پشت تموم اینا با اینکه از دور قشنگه همیشه یه حس بده... حسی ک نه میتونی باهاش کنار بیای نه واست قابل درکه...
اینکه چطور میتونی بگذری از تموم این چیزا بخاطر آینده خودت و نسل بعدت واقعا قابل درک نیست! ولی وقتی منطق میگه یک چیز درسته مجبوری باهاش کنار بیای...
بسه حرفای فلسفی...
کارتمو داده بودم گ واسم سکه بخره... باز برداشته کارت منو داده به ننه ش! خیلی اعصابم دیشب خرد شد! آخه من ب کی بگم خوشم نمیاد سرشون تو کار من باشه... دلم نمیخواد بفهمن چقد دارم و باهاش چکار میکنم... اصن جدای از این مسائل نمیتونم اعتماد کنم! واقعا الان مطمئن نیستم قیمت سکه رو واقعا درست حساب کردن با نه... خیلی عصبیم... احساس میکنم همش میخوان سر منو کلاه بذارن و این بدترین حس دنیاست ک نسبت به خونواده مثلا نزدیک... اه اه نه اصلنم نزدیک نیستن! داشته باشی...
متنفرم از تموم حس های دنیا... ک هیچ حسی قشنگ نیس... ک برای تموم احساساتت باید بجنگی... لعنت ب تموم احساسات دنیا...
فلا ک اکی داده تا باز ببینم چی میشه... دیگه سپردم دست خدا و زمونه و اصلا پافشاری ندارم روی جابجاییم... میگم اگه صلاحم باشه درست میشه ..اگرم نباشه نمیشه!
نیکی هم این روزا توی حال و هوای دیگه ایه.. کلا ساز مخالفه... کلا اذیت کنه!
دیشب توی گروه 4نفریمون حرف میزدیم با بچه ها و کلی با هم گریه کردیم... از اینکه وضعیت جوریه ک باید رفت... از اینکه نمیشه موند! و واقعا آدم دلش کباب میشه...
من واقعا ناراحتم از اینکه باید از همه چیم بگذرم برای رفتن... از خونواده و دلبستگی ها و وابستگی ها... باید برم از صفر شروع کنم... فقط برای اینکه به کمترین حقوقم ک حق انسانیت و آزادیه برسم...
تموم ایرونی ها همینن... باید واستن و بجنگن برای کمترین حق خودشون و کمترین سهم خودشون از زندگی و مدام حرص بخورن از اینکه نمیتونن سهمشون رو از زندگی بگیرن...
نمیدونم رفتن کار درستیه یا نه... چون برای رفتن باید بگذری از همه چی... این رفتن در مورد هرجایی صدق میکنه... چ بخای نمونه کوچکش رو در نظر بگیری مث من ک باید بگذرم از وابستگی هام از این مرکز و میخوام از اینجا برم... و چ نمونه بزرگش رو در نظر بگیری ک رفتن از کشوره...
سخته! ولی گاهی برای رشد باید گذشت... هیچ وقت یادم نمیره جمله ای ک ب نیکی میگفتم قبل از تموم آشناییت هامون... اینکه عادت و وابستگی جلوی پیشرفت رو میگیره... و حالا خود من اگه بخوام پیشرفت کنم باید تموم وابستگی هامو کنار بذارم...
چ زمانی ک بخام از این مرکز برم... چ زمانی که بخوام از ایران برم...
و کلا پشت تموم اینا با اینکه از دور قشنگه همیشه یه حس بده... حسی ک نه میتونی باهاش کنار بیای نه واست قابل درکه...
اینکه چطور میتونی بگذری از تموم این چیزا بخاطر آینده خودت و نسل بعدت واقعا قابل درک نیست! ولی وقتی منطق میگه یک چیز درسته مجبوری باهاش کنار بیای...
بسه حرفای فلسفی...
کارتمو داده بودم گ واسم سکه بخره... باز برداشته کارت منو داده به ننه ش! خیلی اعصابم دیشب خرد شد! آخه من ب کی بگم خوشم نمیاد سرشون تو کار من باشه... دلم نمیخواد بفهمن چقد دارم و باهاش چکار میکنم... اصن جدای از این مسائل نمیتونم اعتماد کنم! واقعا الان مطمئن نیستم قیمت سکه رو واقعا درست حساب کردن با نه... خیلی عصبیم... احساس میکنم همش میخوان سر منو کلاه بذارن و این بدترین حس دنیاست ک نسبت به خونواده مثلا نزدیک... اه اه نه اصلنم نزدیک نیستن! داشته باشی...
متنفرم از تموم حس های دنیا... ک هیچ حسی قشنگ نیس... ک برای تموم احساساتت باید بجنگی... لعنت ب تموم احساسات دنیا...
۹۷/۰۷/۰۱