خیلی ناراحتم:(
یه پیرمردی اومد پیشم حدود 90 سال اینا... میگف تازگیا ک راه میرم بضی وقتا میخورم زمین:( بیچاره ب سختی با عصا اومده بود...
گفتم پدر جان چ جوری اومدی گف اومدم سر کوچه ماشین گرفتم...
داروهاشو نوشتم کفتم باید بری پیش متخصص، کیگف من سواد ندارم باید بچه هام وقت بگیرن ک اونام نمیگیرن:(
اصن حالم خراب شد:(
آخه چرا توی یه شهرای کوچک ک ادعاشون میشه مث شهرای بزرگ درگیر زرق و برق زندگی نشدن و هوای هم رو دارن باید یه پدر پیر تنها باشه و هیچ فرزندی هواشو نداشته باشه :(
اینجا ک انقد کوچیکه و خیرسرشون خونواده ها ب هم نزدیکه اینجوریه وای ب حال شهرای بزرگ...
خیییییییییییییییییییییییییلیییییییییییییییی ناراحتم اصن حسم قابل وصف نیس از این حس درونی :(
چرا ماها بزرگ میشیم انقد درگیری زندگی میشیم ک نمیتونیم واسه عزیزامون وقت بذاریم:(
میترسم از روزی کاز ایران برم و خونوادم ب من احتیاج داشته باشن:( میترسم از روزی ک خودم واسه پدر مادرم همچین بچه ای بشم:( میترسم از روزی ک بچه م هم اینجوری کنه با من:(
میگن کسیو قضاوت نکن چون نمیمیری مگر اینکه در شرایط همون طرف قرار بگیری تا بفهمی چی ب چیه:( خدایا من قضاوت نمیکنم و توروخدا هیچکسو با پدرمادرش امتحان نکن:(
اصن یه بغض سنگینی تو گلومه:( اگه سرکار نبودم حتما میترکید:((((( اشکامو سریع از تو چشمم با دستمال پاک میکنم ک اگه مریض اومد نفهمه اشک میریزم... اخه چشم و دل بضی مریضا ب ماها خوشه وقتی ببینن فاز غم داری اونام تو روحیه شون اثر داره... دلم نمیخواد مریضا بخاطر من حالشون گرفته شه:(
اصن از هم صب ک پاشدم حالم گرفته س...اصن هم چشممو باز میکنم بدبختیام میاد جلو چشمم و نمیتونم یه دقه حال خودمو خوب کنم...ب هیچکسم نمیتونم بگم چمه:( بگم از الان نگران مهمونی ماه رمضونم:( بگم تو ذهنم چقد با همه دعوا میکنم ولی رو لبم خنده س:(
خدایا میشه جونمو بگیری راحت شم از این همه دردسر و بدبختی:((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((