افکار مشوش

نوشته های ذهن آشفته من

نوشته های ذهن آشفته من

بعد از 20 روز اومد بلاخره و انقد دلتنگش بودم ک کلی گریه کردم... 
فهمیدم ک خیلی دوسش دارم و اینو وقتی ک کنارمه نمیفهمم... فهمیدم ک قدر زندگیمو نمیدونم... فهمیدم ک خیلی باید مراقب خودم و اطرافم و اطرافیانم باشم. 
دوسش دارم هرچقدرم ک خونواده ی گندی داشته باشه...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۱۵:۲۰
قلبا خوشحالم ک بلاخره بعد از 20 روز برمیگرده... واقعا خسته شده بودم از این شرایط، از هر نظر روم خیلی فشار بود... سعی میکنم توی مرکز زیاد خودمو خوشال نشون ندم چون بهم تیکه میندازن! ولی بازم ناخودآگاه میفهمن. 
8 تا مترو واقعا حالت تهوع میده! الانه ک بالا بیارم.
امروز مریض شده بود و اومد معاینه ش کنم. قراره پستش رو ارتقا بدن. میگه باورت نمیشه بگم چقد پیشنهاد داشتم! میگم ینی از سمت مقابلت؟ میگه آره پدرسوخته!! میگه من جلو تنها کسی ک زانو زدم تو بودی و تو خوب تونسی کنترلش کنی.
احساس میکنم خیلی لاشیه :)) ولی لامصب خوب یاد داره جا باز کنه تو دل... ینی تموم خانوما انگار ک بهش نظر دارن! حراستی هم هس! میگه گل داده بودم ب یکی ب حراست کشیده ولی من فک میکنم قضیه جدی تر از این حرفا بوده! 
خیلی خوشالم ک بیشتر از این جلو نرفتم! واقعا ب خودم افتخار میکنم. با اینکه ته دلم خیلی دیوونه شه!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۸

میتونم بگم ک هیچ خبری نیس هیچ جا و منم اصن حالم خوب نیس...
هیچ رغبتی ب این مدل زندگی کردنم ندارم و هیچ انگیره ای هم ندارم! و حوصله ی هیچی هم ندارم!
خیلی بده آدم ب تنهایی عادت کنه! چون اینجوری دیگه کنار هیشکی حالت خوب نمیشه. هیشکی واست جذاب نیس مگر برای یکی دو روز و کنار هیشکی بهت خوش نمیگذره... فقط کنار خودت با تنهاییت بهت خوش میگذره...
آدمی ک با تنهاییش حال میکنه بدونین ب ته خط رسیده. بدونین تموم راه ها رو رفته. بدونین تهه تهش ب این رسیده ک هیشکی ب اندازه ی خودش ب فکر خودش نیس و هیشکی ب اندازه خودش خودشو دوس نداره. 
آدمایی ک با تنهایی شون حال میکنن رو اذیت نکنین... اینا هیچ خیری از دور و برشون ندیدن. اینا میدونن ب هیچی نباید وابسته شد... اینا میدونن ک هیچ وقت خودتو از دست نمیدی و تا لحظه مرگ کنارته... اینا میدونن تنها کسی ک درکشون میکنه و از حال و روزشون خبر داره خودشونن... 
یه جورایی هم خوبه اینجوری چون دیگه حالت وابسته ب هیچ گور ب گور شده ای نیس! 
و هرکی خاس ضدحال بزنه دایورتش میکنی. من واقعا دارم ب این مرحله میرسم. توی بحران روحی بدی هستم ولی واقعا دیگه برام مهم نیس و سعی میکنم هیچی و هیشکی برام مهم نباشه جز خودم. 

- ...کارای انتقالیش درست شد و احتمالا فردا پسفردا بعد از 2 هفته میاد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۱

چرا من اینجوری شدم؟! حالم اصن خوب نیس

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۳

ما را به سخت جانی خود این چنین گمان نبود...
شب جمعه همه چیو تموم کردم... و حالم واقعا خراب بود و الانم هست. همین ک از بالای پنجره ماشینشو میبینم بهم آرامش میده.
بهم میگه باشه من معکوس عمل میکنم. از صب هم حتی نیومده سلام کنه. 
این درگیری ذهن و عقل و قلب و احساس مسخره م منو پیر کرد. تموم عمرم داشتم با همه اینا میجنگیدم... و ب قول اون، آخرش ب کجا رسیدم؟ جز اینکه اذیت بشم و مدام تو  خودم باشم...
 میگه دیگه حتی فکر هم نکن. بهش خندیدم و گفتم مگه من میتونم فکرمو کنترل کنم؟ فکر من ب خودم مربوطه. من اگه میتونسم فکرمو کنترل کنم 6 سال افسرده نبودم... میگه دیدی گفتم اینجا نیسی... دیدی گفتم فکر و ذهنت اینجا نیس...
آهنگای مسیح رو بلند میکنم تو ماشینشو باهاش  همخوانی میکنم... میگه اصلا اینجا نیسی..
راس میگه... ولی خودمم نمیدونم کجام؟ فقط میدونم یه خلسه عمیق میخوام تا ب هیچی فکر نکنم... خسته شدم از این همه فکر بیهوده.
میگه تو بگو من چکار کنم؟ ساکت میشم.... آخه واقعا نمیدونم باید چکار کنه... من فقط یکیو میخواسم ک بشینه باهام حرف بزنه و آرومم کنه ولی...
بهش گفتم نمیتونم اونجوری باشم ک تو میخوای.
جمعه تموم روز خونه تنها بودم. خدا رو شکر این گروه کانفیدنشیال هس ک با بچه ها یکم میحرفم... عصر حالم خیلی خراب بود. تموم آهنگای مسیح و با صدای بلند با هندزفری گوش کردم و سردرد شدم! موندم با خودم چکار کنم! تنهایی داره دیوونم میکنه. هوم سیک شدم فک کنم. با خودم میگم من اگه از ایران برم توی یه کشور غریب چطوری میتونم دووم بیارم؟ چطور میتونم تنها زندگی کنم و دیوونه نشم. کما اینکه همین الانشم دیوونه شدم با اینکه بدجوری ب تنهایی عادت کردم... انقد عادت کردم  که حتی حوصله ی هیشکیو ندارم...
بهم گف تو رو خدا فقط خوب باش. قول دادی ک همیشه خوب باشی... 
و آخرین پیام من بهش این بود: ما را به سخت جانی خود این چنین گمان نبود...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۷ ، ۱۱:۵۰
آهنگای مسیح رو ریختم توی گوشیم و با هندزفری میام سر کار و فقط از صب تا ظهر آهنگ گوش میدم...
فایلای سوالامو مرتب میکنم واسه ریکالا... چای میریزم و میرم لب پنجره وامیستم میخورم. حالم بد میشه.. با این آهنگا پشتم میلرزه حتی...
منتظر میمونم بیاد تو اتاقم تا یه لحظه ببینمش.... ولی دیگه خیلی کم میاد. دیگه هیچی بهم نمیگه. اذیت میشم از این همه هیچی نگفتنش. فقط میاد میگه من همیشه تنهام! 
این روزام اینجوری میگذره...
یه چیزو فهمیدم فقط.. اینکه هیچوقت با کسی ک میگه همیشه تنهام سعی نکنین بخاین زندگی کنین! و ب این فک کنین ک میتونین از تنهایی در بیارینش. واقعیت اینه ک کسی ک احساس تنهایی میکنه حتی در کنار پارتنرش هم همین احساسو داره. حتی اگه اوایل رابطه شون این احساسش برطرف شه ولی بازم این حس برمیگرده. حالا چ یه ماه دیگه چ یه سال دیگه.
یادمه استادم میگف ازدواج هیچوقت تنهایی آدمو از بین نمیبره... اون زمان تازه ازدواج کرده بودم و بحرفش کلی خندیدم. با خودم میگفتم ازدواج با عشق هیچ تنهایی ای برا آدم نمیذاره... ولی الان میبینم راس میگه! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۶

دارم آهنگای رستاک و مسیح رو واسش توی فلشش میریزم. یه فلش خوشگل با قلب قرمز... با یه استکان نسکافه میاد تو اتاقم... مث یک ماه پیش! میذاره رو میزم و میخاد بره بیرون ک بهش میگم بیا فلشتو بگیر! بهش میگم دو تا فولدر واست ریختم و اسم فولدر قبلی رو هم عوض کردم و اسم خودتو گذاشتم! میخنده و فلش و میگیره و با عجله میره بیرون.. اتاق بغلی... صدای حرف زدنش میاد...
آهنگ گلی رو ریپیت میکنم و نسکافه مو برمیدارم و میرم لب پنجره وامیستم ب خوردن... خیره میشم ب آسمون و ابرای دورش... خیره میشم ب جاده و اون حسی ک گاهی دزدکی از پشت پنجره میدیدمش... ته دلم همش منتظرم بیاد تو اتاقم و منو توی اون وضع و حال ببینه... نسکافه مو میخورم و دهنمو مزه میکنم! یه طعم میکس سیگار با کافیین قاطی شده! و فکر میکنم ب اینکه من چقد از سیگار بدم میومد! و دیشب چقد زبونم میسوخت از طعمش... و باز دهنمو مزه میکنم نمیدونم چرا مزه سیگار از دهنم نرفته از دیشب! حالم واقعا غریبه و نمیدونم چی میخواد! انگار دلم میخواد بشینم  و فقط نگاهش کنم.. هرچی منتظر میمونم نمیاد. یه لحظه برمیگردم و میبینم داره از مرکز میره بیرون... احتمالا داره میره کیکی ک بهش گفته بودم رو بگیره برا دو تا از بچه های مرکز ک تولدشونه... 
منم میام تو تلگرام و خودمو درگیر گروهای چترباکسم میکنم و همچنان گلی گوش میدم....
برمیگرده مرکز و میاد تو اتاقم و میگه ک کیکا رو گرفته... میگه بسپرش ب من، میخندم و میره پایین! و کیک رو میاره...
با هر نگاهش چقد دلم میلرزه و با خودم فک میکنم ک چقد اخلاقاشو دوس دارم و بعدش یه حس متضاد میاد تو ذهنم ک اصلا دوسش ندارم و فقط جذب اخلاقش شدم... جذب تمااااااااام اخلاقاش. تمام برخورداش. تمام حرکاتش. خندیدناش، این تو دار بودنش. این پایه بودنش، لوتی بودنش و حتی یک دنده بودنش!...
حالم بده...
هنوز دارم گلی گوش میدم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۰

نمی خواستم از تو جدا شدم

تو گلی توی گل خونه بودی

گلی دیدی که آخرش اما

توی دنیام گم شده بودی

گلی تو بگو من نباشم کی

کی میزاره تورو روی چشماش

کی میریزه آب پای جونت

کی میزاره تورو جلوی آفتاب

گلی می ترسم که پژمرده شی بمیری و بری

گلی اگه خاری بره باز تو تنت میمیرم منه کولی

گلی بیا خاکت میشم ساکت میشم تا از پیشم نری

کلی دعا می کنم بارون بیاد روی سرت گلی

گلی کلی خاطره مونده توی این خونه به جات

این دل وامونده دیگه هیچ کسو جز تو نمیخواد

گلی همه ترسم از اینه که تورو بگیرنت

بشکنه اون دستی که میخوادش تورو بچیندت



این روزا، روز و شبم با این آهنگ سر میشه فقط... ینی از دیروز بالای 150 بار گوش کردم این آهنگو. خیلی حالمو منقلب میکنه!...
دیشب تو حیاط نشستیم و فقط این آهنگو گوش کردیم و ... ولی برخلاف مواقع دیگه حالم خوب نشد! مث برج زهر مار بودم جلوش. انقد حالم خراب بود ک حال اونم خراب کردم... نمیدونم چ مرگم بود. هرکار کرد خوب نشدم... نمیدونم چم بود و الانم نمیدونم چمه.. فقط حال غریب و گرفته و بدی دارم. همش یه بغض تو گلومه. واقعا نمیدونم چمه! عذاب وجدان؟ دلتنگی؟ دوری؟ از این شرایطی ک هستم و فقط باید منتظر بمونم روزام تموم شن تا یه روز خوب بیاد . یه روزی ک شاااااید حالم خوب شه. یه روزی ک شاید اتفاقی ک دوس دارم توش بیفته. یه روزی ک توش احساسی ک دوس دارم باشه. یه روزی ک انقد با احساسم و وجدانم در جنگ نباشم... 
خسته شدم از این همه جنگیدن با خودم! چرا خودمو ول نمیکنم تا این ذهن خسته م یکم ارامس بگیره؟ چرا همش در جنگه این عقل و احساس لعنتی:(
بضی وقتا احساس میکردم مازوخیسم دارم! خوشم میاد خودمو اذیت کنم و خوشم میاد همش غمگین باشم... این فکرو با خودم میکردم و همین باعث شد تو این چند روزه کارایی کنم ک حالمو یکم خوب کنه ولی دیدم نه بابا! من همچین آدمی نیستم! آدمی نیستم ک بتونم با پا گذاشتن روی وجدانم حالمو خوب کنم. نمیتونم وجدان و انسانیتم رو برای یک لحظه حال خوب زیر پا بذارم... ولی کاش میتونسم...کاش میتونسم ک انقد الان تنهایی حالم خراب نباشه :(((( تنهایی این همه احساس ب دوش کشیدن خیلی سنگینه...
دلم فقط میخواد چشامو ببندم و دیگه بیدار نشم و ببینم ک خواب بوده تموم این اتفاقات مزخرف... 
دیگه دلم دل نمیشه... دلمو چکارش کنم :(
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۸
سه روز ندیدمش، دیروزم مرخصی بود. خیلی سعی کردم طبیعی باشم امروز ولی نتونسم! نمیدونم چرا اعصابم داغونه... اعصاب اونم انگار داغون بود. صب بهش گفتم چرا زنگ زدم جواب ندادی گف نفهمیدم و منم گفتم مهم نیس! و بعد ناراحت شد!!! ک چرا اونجوری ب من میگی مهم نیس! 
دیروز یکی از بچه ها ستاد اومد جانشین روانشناسم... 
نمیدونم چرا اینجا هرکی برای اولین بار منو میبینه بدون اینکه شناختی ازم داشته باشه یهو سفره دلشو پهن میکنه!!! شروع کرد ب صحبت در مورد مشکلش ک با یکی از متخصصا بوجود اومده! یه متخصص آنتی سوشال با رفتار مانیک و آنستیبل! درکش کردم خیلی... احساس میکنم بضی وقتا خدا یکیو یهو میندازه جلو پام تا با حرفاش من حواسمو جمع کنم تو زندگیم...  و با اینکه اینو میدونم ولی بضی وقتا خودمو میزنم ب نفهمیدن و بازم کار خودمو میکنم! این حس رو همیشه نسبت ب الهه داشتم ک اومد و از زندگیش گف و رفتارای خونواده شوهرش ولی من جدی نگرفتمش...
سرم سوت میکشه از اینکه میفهمم دورم چ خبره...  نمیدونم چرا توی این شهرستانای کوچک انقد فساد زیاده...  واقعا انتظارشو نداشتم اینجوری باشه دوروبرم... نمیدونم چرا انقد اینجاها عشق کمه توی زندگیا...انقد همه همو دوس ندارن! انقد همه بیزارن از زندگی های مشترکشون و همشونم صداشون درنمیاد و کنار هم تظاهر ب زندگی میکنن برای ترس از آبرو....
کلافه میشم واقعا با فهمیدنه شخصیتای دوروبرم. واقعا کلافه ام! دلم شده مث یه صندوقچه ک تموم این حرفا رو میریزه تو خودش و 4قفله ش میکنه و صداشم درنمیاد. و نباید هم دربیاد و واقعا حوصله ی درومدنش هم نیس! 
با این همه اعتمادی ک اطرافیانم بهم میکنن و رازشون رو بهم میگن، با اینکه ف هم بهم اعتماد کرد ولی هنوز بهم راز دلشو نگفته و این منو عصبی میکنه. چقد مگه تو میتونی تو دار باشی ک صدات درمورد هیچی درنیاد! کلافه م میکنه هیچی نگفتنش ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۸
دیروز رفتم خونه دوس جون... نمیدونم چرا هی اتفاقایی ک نمیخوام میفته ولی تونسم آرومش کنم .
نمیدونم با وجدانم باید درگیر بشم یا نه ولی واقعا طوری شدم ک دیگه هیچچچی برا از دس دادن ندارم و تمام خط قرمزای ذهنیم رو زیر پا گذاشتم. 
دیگه حتی خودمم خودمو نمیشناسم و احساس میکنم تموم شدم! یه حس پارادوکسیکال ک نمیتونم باهاش کنار بیام ولی دیگه واسم مهم هم نیس.
فقط خدا کنه زودتر برم ازینجا. :/
و واقعا انقد هنوز خودم توی شوکم ک نمیتونم چیزی بنویسم از شرح ماوقع...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۴