فهمیدم ک خیلی دوسش دارم و اینو وقتی ک کنارمه نمیفهمم... فهمیدم ک قدر زندگیمو نمیدونم... فهمیدم ک خیلی باید مراقب خودم و اطرافم و اطرافیانم باشم.
دوسش دارم هرچقدرم ک خونواده ی گندی داشته باشه...
میتونم بگم ک هیچ خبری نیس هیچ جا و منم اصن حالم خوب نیس...
هیچ رغبتی ب این مدل زندگی کردنم ندارم و هیچ انگیره ای هم ندارم! و حوصله ی هیچی هم ندارم!
خیلی بده آدم ب تنهایی عادت کنه! چون اینجوری دیگه کنار هیشکی حالت خوب نمیشه. هیشکی واست جذاب نیس مگر برای یکی دو روز و کنار هیشکی بهت خوش نمیگذره... فقط کنار خودت با تنهاییت بهت خوش میگذره...
آدمی ک با تنهاییش حال میکنه بدونین ب ته خط رسیده. بدونین تموم راه ها رو رفته. بدونین تهه تهش ب این رسیده ک هیشکی ب اندازه ی خودش ب فکر خودش نیس و هیشکی ب اندازه خودش خودشو دوس نداره.
آدمایی ک با تنهایی شون حال میکنن رو اذیت نکنین... اینا هیچ خیری از دور و برشون ندیدن. اینا میدونن ب هیچی نباید وابسته شد... اینا میدونن ک هیچ وقت خودتو از دست نمیدی و تا لحظه مرگ کنارته... اینا میدونن تنها کسی ک درکشون میکنه و از حال و روزشون خبر داره خودشونن...
یه جورایی هم خوبه اینجوری چون دیگه حالت وابسته ب هیچ گور ب گور شده ای نیس!
و هرکی خاس ضدحال بزنه دایورتش میکنی. من واقعا دارم ب این مرحله میرسم. توی بحران روحی بدی هستم ولی واقعا دیگه برام مهم نیس و سعی میکنم هیچی و هیشکی برام مهم نباشه جز خودم.
- ...کارای انتقالیش درست شد و احتمالا فردا پسفردا بعد از 2 هفته میاد
ما را به سخت جانی خود این چنین گمان نبود...
شب جمعه همه چیو تموم کردم... و حالم واقعا خراب بود و الانم هست. همین ک از بالای پنجره ماشینشو میبینم بهم آرامش میده.
بهم میگه باشه من معکوس عمل میکنم. از صب هم حتی نیومده سلام کنه.
این درگیری ذهن و عقل و قلب و احساس مسخره م منو پیر کرد. تموم عمرم داشتم با همه اینا میجنگیدم... و ب قول اون، آخرش ب کجا رسیدم؟ جز اینکه اذیت بشم و مدام تو خودم باشم...
میگه دیگه حتی فکر هم نکن. بهش خندیدم و گفتم مگه من میتونم فکرمو کنترل کنم؟ فکر من ب خودم مربوطه. من اگه میتونسم فکرمو کنترل کنم 6 سال افسرده نبودم... میگه دیدی گفتم اینجا نیسی... دیدی گفتم فکر و ذهنت اینجا نیس...
آهنگای مسیح رو بلند میکنم تو ماشینشو باهاش همخوانی میکنم... میگه اصلا اینجا نیسی..
راس میگه... ولی خودمم نمیدونم کجام؟ فقط میدونم یه خلسه عمیق میخوام تا ب هیچی فکر نکنم... خسته شدم از این همه فکر بیهوده.
میگه تو بگو من چکار کنم؟ ساکت میشم.... آخه واقعا نمیدونم باید چکار کنه... من فقط یکیو میخواسم ک بشینه باهام حرف بزنه و آرومم کنه ولی...
بهش گفتم نمیتونم اونجوری باشم ک تو میخوای.
جمعه تموم روز خونه تنها بودم. خدا رو شکر این گروه کانفیدنشیال هس ک با بچه ها یکم میحرفم... عصر حالم خیلی خراب بود. تموم آهنگای مسیح و با صدای بلند با هندزفری گوش کردم و سردرد شدم! موندم با خودم چکار کنم! تنهایی داره دیوونم میکنه. هوم سیک شدم فک کنم. با خودم میگم من اگه از ایران برم توی یه کشور غریب چطوری میتونم دووم بیارم؟ چطور میتونم تنها زندگی کنم و دیوونه نشم. کما اینکه همین الانشم دیوونه شدم با اینکه بدجوری ب تنهایی عادت کردم... انقد عادت کردم که حتی حوصله ی هیشکیو ندارم...
بهم گف تو رو خدا فقط خوب باش. قول دادی ک همیشه خوب باشی...
و آخرین پیام من بهش این بود: ما را به سخت جانی خود این چنین گمان نبود...
دارم آهنگای رستاک و مسیح رو واسش توی فلشش میریزم. یه فلش خوشگل با قلب قرمز... با یه استکان نسکافه میاد تو اتاقم... مث یک ماه پیش! میذاره رو میزم و میخاد بره بیرون ک بهش میگم بیا فلشتو بگیر! بهش میگم دو تا فولدر واست ریختم و اسم فولدر قبلی رو هم عوض کردم و اسم خودتو گذاشتم! میخنده و فلش و میگیره و با عجله میره بیرون.. اتاق بغلی... صدای حرف زدنش میاد...
آهنگ گلی رو ریپیت میکنم و نسکافه مو برمیدارم و میرم لب پنجره وامیستم ب خوردن... خیره میشم ب آسمون و ابرای دورش... خیره میشم ب جاده و اون حسی ک گاهی دزدکی از پشت پنجره میدیدمش... ته دلم همش منتظرم بیاد تو اتاقم و منو توی اون وضع و حال ببینه... نسکافه مو میخورم و دهنمو مزه میکنم! یه طعم میکس سیگار با کافیین قاطی شده! و فکر میکنم ب اینکه من چقد از سیگار بدم میومد! و دیشب چقد زبونم میسوخت از طعمش... و باز دهنمو مزه میکنم نمیدونم چرا مزه سیگار از دهنم نرفته از دیشب! حالم واقعا غریبه و نمیدونم چی میخواد! انگار دلم میخواد بشینم و فقط نگاهش کنم.. هرچی منتظر میمونم نمیاد. یه لحظه برمیگردم و میبینم داره از مرکز میره بیرون... احتمالا داره میره کیکی ک بهش گفته بودم رو بگیره برا دو تا از بچه های مرکز ک تولدشونه...
منم میام تو تلگرام و خودمو درگیر گروهای چترباکسم میکنم و همچنان گلی گوش میدم....
برمیگرده مرکز و میاد تو اتاقم و میگه ک کیکا رو گرفته... میگه بسپرش ب من، میخندم و میره پایین! و کیک رو میاره...
با هر نگاهش چقد دلم میلرزه و با خودم فک میکنم ک چقد اخلاقاشو دوس دارم و بعدش یه حس متضاد میاد تو ذهنم ک اصلا دوسش ندارم و فقط جذب اخلاقش شدم... جذب تمااااااااام اخلاقاش. تمام برخورداش. تمام حرکاتش. خندیدناش، این تو دار بودنش. این پایه بودنش، لوتی بودنش و حتی یک دنده بودنش!...
حالم بده...
هنوز دارم گلی گوش میدم.
نمی خواستم از تو جدا شدم
تو گلی توی گل خونه بودی
گلی دیدی که آخرش اما
توی دنیام گم شده بودی
گلی تو بگو من نباشم کی
کی میزاره تورو روی چشماش
کی میریزه آب پای جونت
کی میزاره تورو جلوی آفتاب
گلی می ترسم که پژمرده شی بمیری و بری
گلی اگه خاری بره باز تو تنت میمیرم منه کولی
گلی بیا خاکت میشم ساکت میشم تا از پیشم نری
کلی دعا می کنم بارون بیاد روی سرت گلی
گلی کلی خاطره مونده توی این خونه به جات
این دل وامونده دیگه هیچ کسو جز تو نمیخواد
گلی همه ترسم از اینه که تورو بگیرنت
بشکنه اون دستی که میخوادش تورو بچیندت